برادری برادرش را به خاطر یه دختر
کششششت

وای وای خاک بر سرش پسره بی ادب که بهش میکن
دیروز، دم دمای غروب، احساس من آسمان را نشانم داد و گفت: " خون آسمان به جوش آمده است! " و من امروز صبح از کلاغها خواستم از اهالی آسمان احوال پرسی کنند و آنها فقط گفتند: "قار-قار-دوبخش". امروز، دم غروب از آسمان صدایی آمد، شاید صدای هق هق گریه. نگاه کردم؛ خدا، گریه می کرد. سری به آسمان زدم؛ نگاه کردم؛ زمین سیاه بود، همه در خانه های گرم خود می خندیدند. نگاه کردم، خدا گریه می کرد. این طرف دختر و پسر جوانی گیلاس هایشان را به سلامتی همدیگر نوشیدند… آن طرف پدر و مادری خسته از ماراتن روزانه، روی کاناپه لمیده بودند و پسر 13 ساله شان که پاورچین پاورچین می رفت تا CD جدیدش را در دهان کامپیوتر بگذارد... کمی دورتر، واعظی برای چند پیرمرد و پیرزن احکام دفن میت می گفت و دورتر... خیلی دورتر دخترکی از پدرش چیزی می خواست؛ خدا می شنید؛ من هم گوش کردم؛... دخترک باید عروسک می خواست؛ باربی، سندی، و یا حتی سارا و دارا، اما نخواست. تکه ای نان از پدر خواست تا در دهان معده گرسنه اش بگذارد و پدرهم، درد نداشتن را. وحشتناکترین تراژدی ای که تماشا کرده بودم و خدا گریه می کرد. صدای گریه در آسمان و زمین پیچیده و اشکها از میان ابرها خود را بر زمین پرتاب کردند؛ من هم. من زیر اشک های خدا قدم زدم ، راه رفتم، دویدم. هوا، تاریک شده بود؛ از لباسهایم اشک می بارید، ایستادم، چرخیدم و چرخیدم. من امشب تا سپیدی صبح زیر اشکهای خدا می رقصم تا نفسم به شماره بیفتد و گرسنه بشوم و از سرما بلرزم و باز هم خدا گریه می کند ...!


