سلام بچه ها
من همیشه واستون مطلب میذاشتم که شاید خنده دار بود و عجیب بود .... اما ایندفعه میخوام از دلم بگم یه عقده ای الان راه گلومو گرفته نمیزاره حرف بزنم گوش شنوایی نیست که گوش کنه به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد اینو من تجربه کردم چندین بار اعتماد کردم اما همه از اعتمادم سوء استفاده کردن حرف دلتو به آب بگو به آدم نگو مطمئن باش هر جا که باشه هر زمانی که باشه از اون حرف ازت سو استفاده میکنه بر علیه تو کار میکنه
برای چی میگن راز دل چون واقعا جاش تو دله اگه بگی که دیگه راز نیست هیچ وقت راز دلتو به کسی نگو حتی خواهرت شاید حرفام واسه شما خنده دار باشه اما من تجربه کردم نه یه بار چندین بار نه تنها من بلکه اطرافیانم آبجیم به یکی اعتماد کرد حرفاشو بهش میزد راز دلشو .... اما الان همون شخص کاری کرده که زندگی آبجیم خراب شده تا مرز طلاق واسه اینه که میگم راز دلتو نگو او شخص واسه اینکه جایگاه خودشو بهتر کنه اونایی که شنیده بودو ۴ تا دیگم روش گذاشت و ازشون استفاده کرد آبجیم عروس عموم بود واسه همین مشکل الان من ۲ ماهه که دختر عمومو نمیبینم من میگم دختر عمو اما اون خواهرم بود شب و روز ما با هم بودیم اگه ۱ روز همدیگرو نمیدیدم آخر شبم که میشد یه جوری یا اون مومد پیشم یا من با هم همیشه میخندیدیم میگفتیم اگه غصه هامون یکی بود شادی هامون یکی بود ما یه لحظه هم دوری همدیگرو نمیتونستیم قبول کنیم اما الان ۲ ماهه ندیدمش واسه من ۲ ساله همش به عکسایی که با هم گرفتیم نیگاه میکنمو گریه میکنم به کلیپ هایی که شبا وقتی با هم بودیم و تا دیر وقت بیدار بودیم نیگاه میکنم همیشه دلم میخواد دنیا به عقب برگرده و من جلوی همه این اتفاقا رو بگیرم اما نمیشه نمیشه دنیا بر نمیگرده آخه فردا شب عروسی ژسر عمو کوچیکمه که من همیشه آرزوی چنین شبی رو داشتم که تا جایی که توان دارم واسش شادی کنم بگم بخندم برقصم اما من حق رفتن به عروسی اونو ندارم شاید شما بگید چه ربطی داره تو میتونی بری به بقیه کاری نداری اما مشکلی که من ازش حرف میزنم خیلی بزرگترو بد تر از اون چیزیه که شما میفهمین ای کاش همه چیز تموم شه همه چیز برگرده به روز اول اما بر نمیگرده بابام به قدری از این اوعضاع کلافست که میخواد همه زندگی مونو بفروشه و از این شهر بریم دیشب میگفت خودتونو واسه یه سفر طولانی آماده کنین که واسه همیشه از این شهر بریم شهری که ما توش بزرگ شدیم قدم بر میداریم توی شهر همه میدونن ما کی هستیم این حقه واقعا نیست حق نیست اگه من بخوام از مشکلایی که ما تو زندگیمون کشیدیمو براتون بگم طومار میشه اما خودم قصد نوشتن داستان زندگی بابامو دارم چون واقعا زندگی بابام زندگی که میشه ازش یه داستانی ساخت و من این کارو میکنم و به همه نشون میدم که چه کردن و چه در انتظارشونه.
تا یه مدت دیگه یکی از رمان های خودمو که کار تایپش داره تموم میشه براتون میزارم مطمئنم که خوشتون بیاد تا آپ بعدی که مطمئن باشید نزدیکی هاست بای بای
این متن و حمید نوشته یکی از دوستام که داداشیه مجازیه منه
حرف آخر قبل رفتن
این روزا کـــه داره میگذره من رو یاد شعـــری میندازه که معین خونده بود
همه رفتند کسی دور و بـــرم نیســـت که این بی کس شدن در باورم نیست ....
همه چی تموم شده یاد اون روزای خوش به خیـــر. رفیقایی بودن دوست داشتنی
یه دوستــی بود که همش میگف ما تــا آخر خـــط هستیم نمیدونستـــم این خــــط یه روزی تموم میشـــه
دیگه تو این دوره زمون به خطم نمیشه اعتماد کرد
حیف که همه فعل ها بودنه ای کاش می شود جای بودن هست بذاریم!!! ولی حیف نمیشه هنوز اونا هستن و منم هستم ولـــی انگار یه دیوار ۲۰متــــری کشیدن این وســــط دوست داشتــم زمان بر میگشت به خیــلــی وقــت پیش اگه میشد ای خدا چی میشد مثل قدیم ها تو کوچه مردها
همیشه اینجوری بودم نه یک سر پر غم ـ ـــ ـ ـ ـ و ... خیلی سختـــه که یک دفعـــه هرچی داشتی از دستت بپره مقصـر خودمم این رو میدونم ولــی بازم از خیلـــی ها دلم گرفته که میتونستن بهــــتر باشن و نخواستــــن که باشن
شایـــد اینجا خیلی خرابکاری کردم با خیلی جنگ و دعوا کردم ولـی تـــه این دل وا مونـــده چیزی نیست همش واسه خنده است
نمیدونسم که وقـتی همرو Game over میکنی یه روزی میرسه که خودتـــم Turn off بشی هر بازی آخری داره هیچ بازی بدون The End نیســـت
دیگه هیچی واسم نمونده از اون جمعی که گفتــم. فقط یه چیزی تو مایه های برفک های TV مونده دیگه با هیشکی رفیق نمیشم آخه ... آخه .ـــ آخه آأم با معرفـــت کم گیر میاد سرد و دل گیـــر ــ ـ ـ ــ ــــــــ ــ ـ ــ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ــــ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ درستـه
کاش می تونستم برم، ازجایی که الان هستم


