تبليغاتX
HTML> GiRl HelliSh

125

 

 

 

 

 

 

 

 

هر کاری کردی چیزی نگفتم گرفتی فقط تحمل کردم شکستم یواشکی که دیگران ناراحت نشن خورده شیشه های قلبمو جارو کردم که کسی نبینه تو اوج ناراحتی لبخند زدم و به داد دل تو رسیدم اما حالا من کجام بقیه کجان نه!نه جواب من این بود؟

من آدمم اما اگه 10 تا خوبی کن مو یه بدی فقط اون بدی حکم اعدامم میشه .

اسمتو نمیگم حالا چرا چشاتو بستی و میزاری هر کی از راه رسید آزارم بده منی که فقط خوبیتو میخواستم .

اصلا هستی یا فراموشم کردی من هستم هر وقت خوبی کردم بدی دیدم هر وقت رو راست بودم تحمت شنیدم هر وقت گریه کردم باور نکردن منم دل دارم و این اشکها از نه دل میاد اگر رو راست باشی ازت میترسن پس کجایی تا منو از این عذابها خلاص کنی من که تا آخرین نفس جنگیدم دیگه چی میخوایی اما اون زورش بیشتره چون کهنه تره بیشتر با تو بوده بهتر تو رو میفهمه بهتر میتونه کنارت استقامت کنه اما من نه من ضعیفم چرا چون اون هستش اگه نبود هیچ چیزی نمیتونست منو از کنار تو جدا کنه اینو بدون164.gif

*************************************

آخرین نامه

دلم می خواد یه چیزی رو بدونی

دیگه نه عاشقی نه مهربونی

منم دیگه تصمیمم رو گرفتم

اصلا نمی خوام كه پیشم بمونی

الان كه داشتم فكرام و می كردم

دیدم با تو تلف شده روزام

یه جا یه جمله ی قشنگی دیدم

عاشقو باید از خودت برونی

تو همه چیز بودی جز آسمونی

نگو خجالت می كشی می دونم
تو خیلی وقته دیگه مال اونی
خوش باشی هر جا كه می ری الهی
واست تلافی نكنه زمونی

4

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها مثل لاک پشت توی لاک خودمم.نمی تونم حرف بزنم!

 ولی می دونم اگه این حرف ها رو نزنم سنگین میشم!

غم ودرده مثل طناب دار به دور گردنم پیچیدن خدا چرا پایان نمی گیرم؟؟؟

این همه صبر کردم که اخرش بشه این؟؟؟؟خدا؟؟!

بازنده ی بازندم از همه باختم حتی خودم!

دیگه با اهنگ هم اروم نمی شم!!

475

یکی از دست نوشته های خودم

 

نمی گو یم دوستت دارم،

 

           اما با دیدنت، پای احساسم روی قندی كه تو ی دلم آب شده لیز می خورد و میروم كه خاموش شوم و من هر روز با گامهای بلند دیدگانم كوچه پس كوچه های زمان را طی میكنم و و برروی سر لحظات قدم گذاشته وزمان را زیر برق نگاهم میكشم به امید هدیه ی لبخندی با شیطنت نگاهی آشنا، تا خون زیر پوستم جوشیدن گیرد و روی لپهایم جریان یابد و در چشمهایم بدود و گاهگاهی از پشت پنجره نگاهم پرده ی مژگانم را كنار زده و روی گونه هایم سرك بكشد و بعد نگاه پر از شیطنت و فازدار تو و آرامشی - كاش ابدی -.

من نه میخواهم هرزه گری كنم و نه میخواهم كه هر روز با انگشتان دستی نوازشگر خیانت را صدا بكشم و با هر بند انگشتم نقطه هایش را شمارش .......!كلمات چقدر قاصرند و زبان الكن، چقدر در برابر احساس كم می آورند! نگاه مرا راضی نمی كند و كلام نیز هم!!

به چشم های من شك نكن ، من نگاههای پراز ابهام تو را كه هر كدام علامت سوالی بزرگ به دنبال خود یدك می كشند، دوست دارم ، من سوختن را خوب می شناسم و سوختن را برای ساختن حس كرده ام ! هر روز كه از تو دورم فراق را بخش میكنم و در انزوای تنهاییم صدا می كشم وصدا ها را در خود می كشم كه مبادا دستی به دلی بیالاید و چشمی ببیند و كسی حس كند زنجیری گسسته شد....!!!!!

بگذار فریادمان را به حلقه ی داد غرورمان خفه و عطشمان را به اشك خاموش كنیم كه مبادا بیازرد كسی....!!!!بگذار كه من هر روز از من ، تو و عشق مسئله ای فیثاغورث بسازم و در ذهنم ساعت ها به حلاجی اش بپردازم و چوشاگردی كه درسش را از بر نكرده و حل مسائل ریاضی كلافه اش میكند ، زیر نگاه شماتت بار روزگار - این معلم جفاكار- به تته پته بیفتم... آقا !

                    آقا اجازه !

                                          من نمیدانم از زندگی چه میخواهم!!

 

42

 

خودم را ساخته ام تا بگویم آنچه را که باخته ام فراموش کرده ام زندگی ام را به پای کسی گذاشته ام که دوستش میداشتم ولی او هیچ وقت مرا همچون من دوست نداشت و هیچ وقت دوست داشتنم را آنگونه که بود نفهمید و عشق را با لجبازی بخشش را باضعیف بودنم اشتباه گرفت و زندگیرو بازی من زمانی به خود نگریستم که دیگر سینه ام شکافته قلبم فشرده و روحم سپرده شده بود باید صبر میکردم که تا زخم سینه ام با نمک خوب شود با قلبم چه کار میکردم برای گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت چاره ای نداشتم نیمی از خاکستر قلب سوخته ام را به آب و نیم دیگر را به خاک سپردم و به یادم ماند روحم،روحم، روح من هیچ موقع هیچ وقت و هیچ زمانی از او جدا نشد و اکنون با تمام نا توانیم میخواهم حقم را از این دنیا بگیرم چون در تمام امتحانات خدا  سر بلند و رو سفید شدم حتی به قیمت رسیدن به مرگ من همه سختیها را با گوشت و روحم چشیدم و درد کشیدم

45

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

42

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بهار  

  روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

  روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

 امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم

  وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید 

 

نظر یادتون نره هاااااااااااااااااااا

412

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت 11:12 توسط فریبا |